آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند...

تو که خشکی چه به من من که تر هستم به تو چه



...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 16:8 توسط مریم

وقتیکه مثل شراب مست مستم میکنی
عاشق عشق میشم می پرستم میکنی
وقتیکه به من میگی جونه من بسته به جونت
منو آروم میکنه اون صدای مهربونت
نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی خراب و ویرونه میشی
بتی که داغون نمیشم ابری که گریون نمیشم
وای
نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی دوباره دیوونه میشم

دله غمگین منو باز تو آروم میکنی
میشکنه طلسم غم آخه جادوم میکنی
وقتیکه تو بد میشی باز میبینم دنیا رو سرم خرابه
میبینم که باز دارم دق میکنم همه چیم نقش بر آبه
اما تا میخوام برم گریه کنون سر به دیوارا بکوبم
باز به دادم میرسی به من میگی عشقمی تو خوبه خوبم
باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمیذاره
مهربونه با منو اشکمو در نمیاره

 



نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 12:7 توسط مریم

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهاییو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست



نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 11:27 توسط مریم
خدایم آه ای خدایم

صدایت میزنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم 

مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم 

گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کز غم مرگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گل های به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی درگذار است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را میپذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم



نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 10:58 توسط مریم

لالا لالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره
میگه هرگز نگو دیره که هر روز روز تقدیره
لالا لالا گل گندم چی اومد بر سر مردم
میون آتش افتادیم شدیم از روی دنیا گم
لالا لالا بد آوردیم بنام زندگی مُردیم
خیانت شکل یاری شد ز یاران پشت پا خوردیم
لالا لالا گل لاله حریم عشــــــق پاماله
سیاهی رنگ هرسفره سر هفت سین هر ساله

به نام عشق و آزادی غم این خلق می‌خوردند
ولی با دست خود ما را به قربانگاه می‌بردند
کجایند آنهمه دلسوز در این هنگامه ماتم
که رفتند و رها کردند من و ما را به حال هم
لالا لالا گل مریم شکسته حرمت آدم
شدیم آواره‌ی عالم چرا تشنه به خون هم

رهایی ریشه ما بود همه اندیشه ما بود
ولی در آن روی سکه تبر بر ریشه ما بود
گل و گلدون و گلخونه شده امروز یه ویرونه
سر فواره‌ها خونه ببین مردن چه آسونه
لالا لالا گل لاله حریم عشـــــق پاماله
سیاهی رنگ هرسفره سر هفت سین هر ساله



نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 10:51 توسط مریم

لالا می‌گم برات خوابت نمیاد
بزرگت می‌کنم یادت نمیاد
لالا کن بوته خوشرنگ پنبه
که با ما دست این دنیا به جنگه

شب مهتابی امشب دوباره
مامات رفته دل من بی‌قراره
مامات رفته به جاده تباهی
الهی بشکنه قلبش الهی
می‌خواست با فقر و بدبختی بجنگه
می‌گفت بیهوده مردن خیلی ننگه
اجل اومد رسید هنگام مرگش
فنا شد در فساد اون قلب تنگش


سفارش کرده غمخوار تو باشم
به روز و شب پرستار تو باشم
بزرگ شی و بجنگی با گناه‌هاش
که سامونی بگیره آرزوهاش

حالا من موندم و تو توی خونه
عزیزم قلب تو خیلی جوونه
حالا من موندم و تو توی خونه
عزیزم قلب تو خیلی جوونه



...
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 11:53 توسط مریم
سراب رد پاي تو كجاي جاده پيدا شد
كجا دستاتو گم كردم كه پايان من اينجا شد
كجاي قصه خوابيدي كه من تو گريه بيدارم
كه هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهكارم
تو با دلتنگياي من تو با اين جاده همدستي
تظاهر كن ازم دوري تظاهر مي كنم هستي


 
تو آهنگ سكوت تو به دنبال يه تسكينم
صدايي تو جهانم نيست فقط تصوير مي بينم
يه حسي از تو در من هست كه ميدونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درارو باز ميذارم


...
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 11:50 توسط مریم

تو اون شام مهتاب کنـارم نشستی

عجب شاخـه گل وار به پایم شکستــی!

 

قلم زد نگــــــــاهت به نقش آفرینـــــــــــــــــی

که صورتگری را نبود اینچنینـــــــــــی!

پــریزاده عشق و مهاســـــــــــــــــا کشیدی

خــــــــــدا را به شوق تماشـــــــــــــــــا کشیدی!

 

تو دونسته بودی چه خوش باورم مـــــن!

شکفتی و گفتــــی: از عشق پــــرپــــــرم من

تا گفتــــــم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تـــــاب!

تــــــــا گفتـــــم دلت کـــــــــــو؟ تو گفتی که دریــــــاب!

 

قسم خوردی بر ماه که "عاشق ترینی"

تــــو ی جمع عــــاشق تو صـــادق تریـنـی

همــــــون لحظـــــه ابـــــــــــری، رخ ماه و آشفت

بـــــه خود گفتــــم:ای وای! مبــــــــــــــادا دروغ گفت.

 

گذشت روزگاری از اون لحظه نــــــــــاب

کـــــه معراج دل بود به در گـــــــاه مهتـــــــاب

دراون در گــه عشق، چه محتـــــــــاج نشستـــم

تو هــر شـــــــام مهتـــــــــــاب، به یادت شکستــــــــم

 

تـــــو از این شکستن خبـــــــر داری یــا نــــــــــــــه؟

هنوز شور عشق و به ســـر داری یا نـــــــــه؟

هنــــوزم تو شبهــــــات اگه ماه و داری

من اون ماه و دادم به تو یادگاری



...
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 13:15 توسط مریم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار كه در من جاری بود
به ابرها كه فكرهای طویلم بودند
به رشد دردناك سپیدارهای باغ كه با من
از فصل های خشك گذر می كردند
به دسته های كلاغان
كه عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم كه در آینه زندگی می كرد
و شكل پیری من بود
و به زمین كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاك
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریكی
با بوته ها كه چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها كه دوست می دارند
و دختری كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد


نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 11:54 توسط مریم

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- (( موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

 

 

فریدون مشیری



نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 13:1 توسط مریم
این اولین پستمه که شعر نیس...

آخه تولدمه میخواسم با روزای دیگه فرق داشته باشه...

فردا ۲۰سالم پر میشه...

تولدم مبارک...

خودمو میبوسم چون عقده ای نشم کسی واسه تولدم بوسم نمی کنه...



نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 13:33 توسط مریم

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودم

 

از من و هرچه در من نهان بود

ميرميدي

ميرهيدي

يادم آمد که روزي در اين راه

ناشکيبا مرا در پي خويش

ميکشيدي

ميکشيدي

آخرين بار

آخرين بار

آخرين لحظه ی تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گو کردم

خش خش برگهاي خزان را

 

 

باز خواندي

باز راندي

باز بر تخت عاجم نشاندي

باز در کام موجم کشاندي

گرچه در پرنيان غمي شوم

 

 

سالها در دلم زيستي تو

آه،هرگز ندانستم از عشق

چيستی تو

کيستي تو



نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 13:26 توسط مریم

معشوق من

با آن تن برهنهء بي شرم

بر ساقهاي نيرومندش

چون مرگ ايستاد

 

خط هاي بيقرار مورب

اندامهاي عاصي او را

در طرح استوارش

 دنبال ميکند

 

معشوق من

گوئي ز نسل هاي فراموش گشته است

گوئي که تاتاري

در انتهاي چشمانش

پيوسته در کمين واريست

گوئي که بربري

در برق پر طراوت دندانهايش

مجذوب خون گرم شکاريست

 

معشوق من

همچون طبيعت

مفهوم ناگزير صريحي دارد

او با شکست من

قانون صادقانهء قدرت را

تأئيد ميکند

 

او وحشيانه آزادست

مانند يک غريزهء سالم

در عمق يک جزيرهء نامسکون

او پاک ميکند

با پاره هاي خيمهء مجنون

از کفش خود ، غبار خيابان را

 

معشوق من

همچون خداوندي ، در معبد نپال

گوئي از ابتداي وجودش

بيگانه بوده است

او

مرديست از قرون گذشته

ياد آور اصالت زيبائي

 

او در فضاي خود

چون بوي کودکي

پيوسته خاطرات معصومي را

بيدار ميکند

او مثل يک سرود خوش عاميانه است

سرشار از خشونت و عرياني

 

او با خلوص دوست ميدارد

ذرات زندگي را

ذرات خاک را

مهاي آدمي را

غمهاي پاک را

او با خلوص دوست ميدارد

يک کوچه باغ دهکده را

يک درخت را

يک ظرف بستني را

يک بند رخت را

 

معشوق من

انسان ساده ايست

انسان ساده اي که من او را

درسرزمين شوم عجايب

چون آخرين نشانهء يک مذهب شگفت

در لابلاي بوتهء پستانهايم

پنهان نموده ام



نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 13:55 توسط مریم

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

 

 باز هم از چشمه لب هاي من

تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او بفكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

 

 من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

 

 او بمن مي گويد اي آغوش گرم

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

من باو مي گويم اي ناآشنا

بگذر از من، من ترا بيگانه ام

 

 آه از اين دل، آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا، كس بآوازش نخواند

 



نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 10:34 توسط مریم
در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها ، همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای و پس از آن ، هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دست هایت را چون خاطره ای سوزان ، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لب های عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد



نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 10:33 توسط مریم
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با بر گ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟



نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 10:32 توسط مریم
بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد

بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دوردست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می شود

بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطر های منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته می کنند

بر او ببخشایید

بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید

زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی بار آور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند



نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 10:29 توسط مریم
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق
تو را می خواهم ای جانانه من
تو را می خواهم ای آغوش جان بخش
تورا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش



نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 10:53 توسط مریم

زندگی تکرار است

همه تکرار شب و روز و گذر ثانیه هاست

ماه ها می گذرند ، فصل ها می آیند

لیک فصل اینک ما نه بهارست ، نه خزان

نه زمستان ، و نه تابستان

وای فصل اینک ما

فصل سرمای دل و گرمی گفتار شده

فصل زردی احساس و سبزی رفتار شده

فصل تزویر شده ، فصل صدرنگی افکار شده

وای فصل اینک ما:

فصل بی خوابی خواب

فصل بی وزنی وزن

فصل فرسودگی نفس و نفس در سینه

فصل سنگینی تردید ، زمزمه های تشکیک

فصل جا ماندن دلها در قفس کاغذ و پول

فصل وا ماندن جانها در گل تنهایی

موسم تفرقه از واحد عشق

فصل تکثیر تکثر زیر لوای وحدت

موسم تجربهء مرگ به لطف افیون

فصل تفسیر حقایق بر حسب سود و زیان

فصل خونخواهی تزویر و ریا از صدق و صفا

فصل بیداری خواب و خوابیدن همهء هوشیاران

موسم تجزیهء روح به خشم و شهوت

موسم تربیت فاحشگان از پاکان

فصل بیچارگی روح بشر

فصل صد آدم و حوای سیب به دست

فصل مهجوریت عشق و تک تازی حرص و هوس

فصل تثبیت بقاء با قیمت خون

موسم خدمت اندیشه و عقل در راه جنون

موسم فطرت غرق شده در لجهء دریای غرایز، ناامید و بی پایاب

وای بر ما که چنین بی حاصل و لاطائل گشتیم

کو؟ کجا رفت گرمی گمشدهء دلهامان

به کدامین کشور لاقید پناهنده شده جانهامان

تا کدامین فردا منتظر ماندن را ثمریست

با کدامین آیا می توان پاسخ هر پرسش خود را دریافت

وای بر فصل اینک ما.......



نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 10:51 توسط مریم

خسته از هر چیزم

دل پر از ولوله است ، دلتنگیست

خسته از تكرارم

خسته از تكراری بی تغییر در پس سر شدن روز و شبم

خسته از همهمه ذهن برآشفته خود

و به دنبال دمی آرامش

در پی رویایی نرم در پس حادثه ای بی غوغا

دم به دم می گردم

و نمی دانم كی

و كجا

در ازای این كوشش ، جوششی از احساس

در دلم زنده شود

به كجا می روی ای ذهن پر از تشویشم

و به دنبال چه می گردی سخت

كه چنین بی تغییر در پی حادثه ها می گردی

در پی حادثه ای عشق آلود كه همه احساس است؟؟

یا به دنبال نفسهای پر از گرمی معشوقی

كه تمام تن او حس نجیب گرما را

به سراپای یخ زده ات باز ببخشد می گردی؟

یا به دنبال چراغی هستی

كه به تزویر غم آلوده شب كه پر از تاریكیست

و پر از همهمهء سرد سكوت

نوری از جنس بلور افشاند

و در این ظلمت بی پایان

شعله ای از نفس گرم كسی افروزد؟

به كدامین امید بر گریه شب

كه پر از اشك پر سفسطه تمساح است ، می خندی؟

به كدامین آغاز دلبستی كه همه پایان است

به كدامین دمساز؟

كه همه صورت خود را به دروغ

در نقابی بدل زیبایی پیچیدند

همه با صورتكی پر ز بزك

از تظاهر مستند

بی خبر از همه چیز با طناب ژنده تزویر و ریا

به درون چاه دروغ می افتند

تو دگر در دل این تاریكی

در دل تیرهء شب ، به دنبال كدامین روزی

تو به دنبال چه می گردی؟؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 10:50 توسط مریم

سر برده به دامان غمم

رنگ من تاریکیست

حرف من فریاد است ، دلتنگیست

روزگارم سرد است

همه آشفتگی از وحشت فرداهاست

نه امیدی در دل

و نه شوقی در سر

ز خیال فردایی بی تغییر

سر برده به گریبان غمم

کاش می شد که نیاندیشم

کاش می شد که تفکر این گران سنگترین بار هستی

ز دیار ذهنم پر گیرد

و دوباره آرامش به دلم بر گردد

و دوباره رویا به شب و خواب من خسته

صفایی بخشد

کاش می شد که بیاید عشقی

در دلم زنده شود نور امید

کاش می شد که غم فاصله ها

اندکی کم گردد

کاش می شد که پری داشتم از جنس امید

و پریدن را تا به اوج آبی احساس

تجسم می بخشیدم

و در این عالم پرواز ستیز

می پریدم تا عشق

تا به سرمنزل وحدت ، تا صبح

که نجاتی بخشم

به همه در قفس انداختگان

به همه با غم خود ساختگان

که دگر لفظ قفس پاک شود ز همه دفترها

و دگر مرغ اسیری که به زندان قفس در بند است

پیدا نشود

که همه پر گیرند

ز زمین سرد تکبر ، شهوت

که همه بال زنان

غم دل دارزنان

به سفر اندیشند

به خدا فکر کنند

ز زمین دل بکنند

به ترانه ، به صدا ، به خدا فکر کنند

به خدا فکر کنند...



...
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 10:21 توسط مریم
همین که دل ٬دل خونبار ابره               همین که شب ٬ شب قتل ستاره اس

همین که بغض تو٬ بغض همیشه         همین که ترس من ٬ ترس دوباره اس

به من چه سرخی میخک تو مهتاب      به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارون کابوس کبوتر                    به من چه کوچه باغ شعر سهراب

کنار کوچه بچه های پرسه                  تو بهت رعشه و رگ٬ گرد و سوزان

کنار مادرک های شناور                      روی سمفونی نفرین و شیون

کنار فقر گل بانوی ایثار                       که میفروشه تنشو تیکه تیکه

کنار مرد دریا بغض خسته                   که وا میباره از هم چیکه چیکه

ستیز تگرگ و گلبرگه                          مساف آیینه و الماسه

پیکار کبریته و خرمن                          نبرد ارکیده و داسه



نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 10:11 توسط مریم
بچه ها این نقشه ی جغرافیاست

بچه ها این قسمت اسمش آسیاست

 شکل یک گربه در اینجا آشناست

چشم این گربه به دنبال شماست

بچه ها این گربهه ایران ماست

بچه ها این سرزمین نازنین

دشمن بسیار دارد در کمین

داغ دارد هم به دل هم بر جبین

بوده نامش از قدیم ایران زمین

یادگار خاک قوم آریاست

بچه ها از هر گروه و هر نژاد

 دست اندر دست هم بایست داد

فارغ از هر زنده باد و مرده باد

سر به راه مملکت باید نهاد

ما و میهن عاشق صلح و صفاست

بچه ها این پرچم خیلی قشنگ

پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ

هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ

خار چشم دشمنان چشم تنگ

افتخار ما به آن بی انتهاست

بچه ها این خانه ی اجدادی است

گشته ویران تشنه ی آبادی است

خسته از شلاق استبدادی است

مرهم دردش کمی آزادی است

بچه ها این کار فردای شماست



نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 10:15 توسط مریم

من یه ایرانی افغانی ترک آمریکاییم      یه روسم عربم چینییم آفریقاییم

من یه یهودی زرتشتی مسیحی بهاییم      هندو مسلمونمو بی مذهبمو بوداییم

یه ایرانی ام که صفا و سادگی رسممه      یه افغانی ام که تاریخم پر از ستمه

من یه کردم که رفیقم کوه و تفنگه      یه فلسطینم که چهل پنجاه سال تو جنگه

یه آفریقایی سیاه مثل عمق جنگل      اونی که رفتار میشه باهاش مثل انگل

یه آلمانی ام که از نازی ها سیلی خورده      یه حزب که واسه جنایتش آبرومو برده

یه آمریکایی که دست تو دست عراقیا      گریه کردیم تو این جنگ و مرگ و غوغا

یه اشک قشنگ از چشم یه تبتی      که میسوزه تو حسرت آزادی مملکتی

یه ایرانی ام که پرچممو گم کردم      وسط این همه اسم و رسم سردر گمم

به هر شکل و لباس و زبون تو هر مملکتی ام      به نام عشق و آزادی و انسان و حیثیتم

به اینکه همه مثل همیم و فقط این یه اصله      به نام انسانیت که زیباترین رسمه

 

من یه درد مشترکم فریاد کن منو      دیوارو بشکنو بیرون بزن از این تنو

رها شو رها شو تو وسعت دنیا رها شو      با هر رنگ پوستی و زبونی هم صدا شو

 

واسه روزی که تمومه زندونا ویرون شن      و چشم مادرا واسه بچه ها گریون نشن

و روح قشنگ هیچ زنی لگدمال نشه      غیرت پر معنی مردها پایمال نشه

و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش      زنی از ترس خونواده نسوزه تو آتش

روزی که زندگی هیچ کسی تفتیش نشه      ملاک اعتقاد و ایمان تسبیح و ریش نشه

روزی که آزادی تو خیابون همه برابر      زن و مرد کوچیکو بزرگ خواهر و برادر

روزی که همه جا توی صلح و آزادیه      قدم به قدم باغ و درخت و آبادیه

لحظه ای که شاید انسان دوباره معنی بشه      تموم این شعارهای قشنگ عینی بشه

لحظه ای که میرسه شاید ولی من نیستم      من خیلی زود تر از اونچه فکر کنی میمیرم

ولی تو بمون و به یاد شاهین پرواز کن      پنجره های ذهنتو رو به دنیا باز کن

به جای من بخون و بخند و نفس بکش      تو هر لحظه اگه شد این سرود و آواز کن

بذار کوه پیش مرامت تعظیم کنه      آسمون بارون و با اشک تو تنظیم کنه

بذار واسه یه بار شده آدم آدم شه      مثل استعاره ای از شعرای سادم شه

 

 

(شاهین نجفی)

 



...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 11:33 توسط مریم
بازیافتندش! چه را؟

- ابدیت را.

همان دریاست

که آمیخته با خورشید.

روح جاودان من،

به خواهش تو نظر می‌کند،

به رغم آن‌که شب تنها ست

و روز شعله‌ور.

پس تو رها می‌شوی

از آرای بشر،

از شوق همه‌گان

و پرواز می‌کنی این سان...

 

(آرتور رمبو)



...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 10:56 توسط مریم
یه آینه از لجن پر از چهره های طاعونی
یه سبد چشای کنده شده تو دستایی خونی

بدن ها بی سر و گردن و هق هق فواره
شلاق داغ و چماق و بند و استفراغ خونی

یه ستاره آویزون به دار دوباره
یه خورشید که خاموش میشه با حکمی آسمونی

زنایی که آویزونن ازسینه هاشون به سقف
مردایی با بیضه هایی بریده شده تو جوونی

بوی حشیش و شیره پخش از حاشیه های شهر
صدای ضجه زنجیر آدمای زندونی

و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر
و مردمی خیره به آسمون با صورتایی استخونی

کمرها خمیده رنگ صورتاشون پریده
پدری گریونه کی سینه ی دخترشو دریده؟

تموم محله های شهر جلجتا شدن
مسیح در نام پدر آدما رو به صلیب کشیده

میدون شهر پر از دست و پاهای بریده
حاکم هر چی اوباش و جانی و قاتل و خریده

نفسا حبسه تو سینه از ترس شقه شدن
کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده

ولی من خط بطلانم ببین زبون سرخ و
سرم سبز و مث سرو و ببین تنم سفیده

ببین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم
این آخرین زمانه زمان آخرم رسیده

تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو
صورتت سیاه میکنه تموم آینه ها رو

بکشم وسط مث تو بازم پای خدا رو
به گوه میکشی تو شعر و کلمه ها رو

تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدما رو
با خط کش شکستت می گیری فاصله ها رو

که از چاله به چاه میبری قافله ها رو
عفونت لزجی که میسوزونه لاپا رو

خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو
نماد موش و دم و سوراخ و دسته ی جارو

تو تو خلسه ای نشئه از قدرتی و می خندی
منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو

این یه سیل که آروم نمیشه چشاتو واکن
ببین رد خط میلیونی خاشاک و خارو

بگیر و ببند و بزن بکش بدر و بدزد
ببین میشه بازم پاک کنی حافظه ها رو

تنها رسم تو و تبار تو سهراب کشیه
زمین چطور از یاد ببر خون ندا رو

تا وقتی خون تو رگامون نعرمون بلند
تا کی میشه آخه خفه کنی حنجره ها رو

که از هر قطره خون یه زن و هر کلمه یه مرد
جاریه ساریه کاریه بگو آقا رو

که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم
این اول کار بشین بشمر حادثه ها رو

-------
شاهین نجفی


...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 10:54 توسط مریم
تجاوز کن به من
تجاوز کن به من دوست من
تجاوز کن به من دوباره
فقط من یکی نیستم
از من متنفر باش
بکن دوباره همیشه و همیشه
دور بریز منو
امتحان کن منو

من اعماق درونم رو ترجیح می‌دم
من زخم‌های باز تو رو می‌بوسم
من در برابر نگرانی‌هات تعظیم می‌کنم
تو همیشه یه متقلب می‌مونی

----------

کرت دونالد کوبین
NaKhoda BiBaK is offline  


...
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:27 توسط مریم
من بیمه ی ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم



...
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:26 توسط مریم
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کین صبر که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست



...
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:13 توسط مریم
بنگر ز جهان چه طرح بربستم

هیچ...

وز حاصل عمر چیست در دستم

هیچ...

شمع طربم٬ولی چو بنشستم

هیچ...

من جام جمم٬ولی چو بشکستم

هیچ...



...
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:11 توسط مریم
هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند مبهه گری؟

یعنی که نمودن در آیینه ی صبح

که از عمر شبی گذشت و تو بی خبری